ولیعصر (عج) http://1448.mihanblog.com 2018-12-09T21:49:22+01:00 text/html 2014-09-21T10:02:23+01:00 1448.mihanblog.com منتظر یار داستان درباره کسانی که امام زمان را دیده اند http://1448.mihanblog.com/post/292 <div id="postbody"><strong><font color="#990000">*نجات گمشده*</font></strong> <p><font color="#990000">دانشجویی مسلمان و متعهد در آمریکا تحصیل می کرد. خوش اخلاقی و خوش رفتاری او باعث شد که </font></p> <p><font color="#990000">یکی از دختران مسیحی آمریکایی به او پیشنهاد ازدواج دهد. او پاسخ داد: در شرع مقدس ما(اسلام) </font></p> <p><font color="#990000">ازدواج مسلمان با مسیحی جایز نیست. اگر مسلمان شوی حاضر به ازدواج هستم.</font></p> <p><font color="#990000">آن دختر مسیحی چند کتاب اسلامی از او گرفت و با مطالعه و تحقیق به حقانیت اسلام پی برد و </font></p> <p><font color="#990000">مسلمان شد و با آن دانشجو ازدواج کرد. </font></p> <p><font color="#990000">یک سال با هم حج رفتند. در شلوغی عید قربان و ازدحام جمعیت آن بانو در سرزمین منا گم شد. هر چه </font></p> <p><font color="#990000">دنبال شوهرش گشت او را پیدا نکرد. خسته و پریشان و تنها غریب به مکه آمد. در کنار کعبه با دلی </font></p> <p><font color="#990000">شکسته گفت:شوهرم می گفت ما&nbsp;امام زمان(ع) داریم که زنده و پنهان است.(در سختی ها به او </font></p> <p><font color="#990000">پناه&nbsp;می بریم) ای امام زمان (ع) و ای پناه بی پناهان دستم به دامن تو مرا به شوهرم برسان...</font></p> <p><font color="#990000">هنوز سخنش تمام نشده بود که شخصی با شکل و قیافه عربی نزد او آمد و گفت: چرا غمگین هستی: </font></p> <p><font color="#990000">او ماجرا را گفت. آن شخص گفت: ناراحت نباش با من بیا شوهرت همین جاست. او را چند قدم با خود </font></p> <p><font color="#990000">برد ناگهان او شوهرش را دید و اشک شوق ریخت... ولی دیگر آن فرد را ندید. بعد&nbsp;ماجرا را برای همسرش </font></p> <p><font color="#990000">تعریف کرد.</font></p> <p><strong><font color="#990000">دفاع از تشیع</font></strong></p> <p><font color="#990000">علامه حلی شنید یکی از علمای بزرگ اهل تسنن کتابی در رد شیعه نوشته است که عده ای را با آن </font></p> <p><font color="#990000">گمراه کرده ولی آن کتاب را در دسترس قرار نمی دهد. علامه مدتها به طور ناشناس در پیش آن عالم </font></p> <p><font color="#990000">سنی شاگردی کرد تا بلکه آن کتاب را بدست بیاورد و به حمایت از تشیع بر آن رد بنویسد تا آنکه از عالم </font></p> <p><font color="#990000">مذکور تقاضا کرد که چند روزی آن کتاب را در دسترس او قرار دهد.آن عالم حاضر شد تنها یک شب آن </font></p> <p><font color="#990000">کتاب را به علامه بدهد و گفت: من نذر کرده ام که این کتاب را بیش از یک شب به کسی ندهم.</font></p> <p><font color="#990000">علامه با اشتیاق تمام آن کتاب را به خانه آورد و تصمیم گرفت همان شب از تمام آن کتاب نسخه برداری </font></p> <p><font color="#990000">کند تا بعدا به رد مطالبش بپردازد. او مشغول نوشتن آن کتاب شد. چند صفحه ای نوشت. خسته شد و </font></p> <p><font color="#990000">خواب او را گرفت. در همین حال ناگاه دید مرد عربی وارد اتاق شد و گفت: ای علامه تو کاغذها را خط </font></p> <p><font color="#990000">کشی کن من برایت می نویسم.</font></p> <p><font color="#990000">علامه بی درنگ مشغول خط کشی شد ولی در همین حال خوابش برد. وقتی که بیدار شد دید تمام </font></p> <p><font color="#990000">کتاب را آن مرد عرب نوشته و در آخر کتاب این جمله به چشم می خورد: <strong>کتبه الحجت این کتاب را </strong></font></p> <p><font color="#990000"><strong>حجت(امام زمان(ع)) نوشته است.</strong></font></p> <p><font color="#990000"><strong>*توسل به علمدار کربلا*</strong></font></p> <p><font color="#990000">حضرت آیت الله العظمی نجفی مرعشی(ره) نقل فرمود: یکی از علمای نجف برای من نقل کرد: مشکلی </font></p> <p><font color="#990000">داشتم به مسجد جمکران رفتم. درد دلم را در عالم معنی به حضرت ولی عصر(ع) عرض کردم و از او </font></p> <p><font color="#990000">خواستم که وساطت کرده و از درگاه خدا شفاعت کند تا مشکل من حل گردد. به طور مکرر به مسجد </font></p> <p><font color="#990000">جمکران رفتم ولی نتیجه ای نگرفتم تا اینکه روزی در آن مسجد در هنگام نماز دلم شکست و خطاب به </font></p> <p><font color="#990000">امام زمان عرض کردم: مولا جان آیا جایز است که در محضر شما و در منزل شما باشم و به دیگری </font></p> <p><font color="#990000">متوسل شوم؟ شما امام من می باشید. آیا زشت نیست با وجود امامی مانند شما(به شخص دیگری) </font></p> <p><font color="#990000">حتی به علمدار کربلا قمر بنی هاشم(ع) متوسل شوم و او را نزد خدا شفیع قرار دهم؟از شدت ناراحتی </font></p> <p><font color="#990000">بین خواب و بیداری قرار گرفته بودم ناگهان با چهره نورانی قلب عالم امکان حضرت حجت(ع) روبرو شدم. </font></p> <p><font color="#990000">بی درنگ سلام کردم. جواب سلامم را دادند و فرمودند: نه تنها زشن نیست و ناراحت نمی شوم که به </font></p> <p><font color="#990000">علمدار کربلا متوسل گردی بلکه شما را راهنمایی نیز می کنم که هنگام توسل به علمدار کربلا چه </font></p> <p><font color="#990000">بگویی؟ هنگامی که برای روای حاجت به آن حضرت متوسل شدی بگو: <strong>یا ابا الغوث ادرکنی.</strong> ای پدر پناه </font></p> <p><font color="#990000">دهندگان به فریادم برس و به من پناه ده.</font></p> <p><strong><font color="#990000">راهنمای علمای شیعه</font></strong></p> <p><font color="#990000">محمدبن محمدبن نعمان معروف به شیخ مفید از علمای بسیار برجسته شیعه در قرن پنجم و دارای بیش </font></p> <p><font color="#990000">از ۲۰۰کتاب در رشته های مختلف علوم اسلامی بود. روزی در خانه بود. شخصی به حضورش آمد و </font></p> <p><font color="#990000">پرسید: زنی حامله فوت کرده ولی بچه در رحمش زنده است. آیا او را همانطور دفن کنیم یا شکمش را </font></p> <p><font color="#990000">شکافته و بچه اش را بیرون آوریم؟</font></p> <p><font color="#990000">شیخ مفید(ره) گفت: همانگونه دفنش کنید. آن شخص برگشت و در وسط راه دید سواری به او نزدیک </font></p> <p><font color="#990000">شد و گفت که شیخ مفید فرمود: شکم آن زن را پاره کنید و بچه را بیرون آورید. آن شخص چنین کرد. پس </font></p> <p><font color="#990000">ا</font><font color="#990000">ز مدتی جریان را برای شیخ مفید نقل کردند. شیخ گفت: من کسی را نفرستاده بودم معلوم است که آن </font></p> <p><font color="#990000">سوار(حضرت) صاحب الامر(ع) بوده است. اکنون که در احکام اشتباه می کنم خوب است دیگر فتوا ندهم. </font></p> <p><font color="#990000">شیخ در خانه اش را بست و از خانه بیرون نیامد. </font></p> <p><font color="#990000">ساعاتی بیش نگذشت که از طرف امام زمان توقیعی(نوشته ای) خدمت شیخ مفید گذاشته شد.« ای </font></p> <p><font color="#990000">شیخ برای مردم فتوا بگو و ما آن را تکمیل خواهیم کرد و نمی گذاریم که در خطا و اشتباه بمانی»</font></p> <p><font color="#990000">پس از آن شیخ دوباره در مسند فتوا نشست و احکام اسلام را بیان کرد.</font></p></div> text/html 2014-09-19T09:59:02+01:00 1448.mihanblog.com منتظر یار ملاقات امام زمان http://1448.mihanblog.com/post/291 <p><br></p><p align="justify"><font color="#ff0000">ملاقات دختر مسیحی تازه مسلمان </font></p> <br><p align="justify"><font size="2"><b>&nbsp;در کتاب داستانهای حج می نویسد: به نقل از داستانها و پندها: </b></font></p><font size="2"><b> <br></b></font><p align="justify"><font size="2"><b>&nbsp;</b></font></p><font size="2"><b> <br></b></font><p align="justify"><font size="2"><b>دانشجویی مسلمان و ایرانی در آمریکا تحصیل می کرد . حسن اخلاق و برخورد اسلامی او موجب شد که یکی از دختران مسیحی آمریکا یی به او محبت خاصی پیدا کرد در حدی که پیشنهاد ازدواج با او نمود .</b></font></p><font size="2"><b> <br></b></font><p align="justify"><font size="2"><b>دانشجو به او گفت : اسلام اجازه نمی دهد که من مسلمان با تو که مسیحی هستی ازدواج کنم ، مگر اینکه مسلمان شوی ، دانشجوبه دنبال این سخن کتابهای اسلامی را در اختیار او گذاشت ، او در این باره تحقیقات و مطالعات فراوانی کرد و به حقانیت اسلام پی برد و مسلمان شد و با آن دانشجو ازدواج کرد.</b></font></p><font size="2"><b> <br></b></font><p align="justify"><font size="2"><b>سفری پیش آمد و این زن و شوهر به ایران آمدند، زمانی بود که حرف از حج در میان بود، شوهر به همسرش گفت: </b></font></p><font size="2"><b> <br></b></font><p align="justify"><font size="2"><b>ما در اسلام کنگره عظیمی به نام حج داریم، خوبست اسم نویسی کنیم و در حج امسال شرکت نماییم.</b></font></p><font size="2"><b> <br></b></font><p align="justify"><font size="2"><b>همسر موافقت کرد و آن سال به حج رفتند، در مراسم حج روز شلوغ عید قربان زن در سرزمین منا گم شد، هرچه تلاش کرد و دنبال شوهر گشت تا اینکه به یادش آمد در مکه کنار کعبه شوهرش می گفت: </b></font></p><font size="2"><b> <br></b></font><p align="justify"><font size="2"><b>ما امام زمان علیه السلام داریم که زنده است و پنهان است.</b></font></p><font size="2"><b> <br></b></font><p align="justify"><font size="2"><b>توسل به امام زمان علیه السلام جست و عرض کرد: ای امام بزرگوار و پناه بی پناهان، مرا به همسرم برسان.</b></font></p><font size="2"><b> <br></b></font><p align="justify"><font size="2"><b>هنوز سخنش تمام نشده بود که دید شخصی به شکل و قیافه عربی، نزد او آمد و به او </b></font></p><font size="2"><b> <br></b></font><p align="justify"><font size="2"><b>گفت: چرا غمگین هستی ؟</b></font></p><font size="2"><b> <br></b></font><p align="justify"><font size="2"><b>او جریان را عرض کرد.</b></font></p><font size="2"><b> <br></b></font><p align="justify"><font size="2"><b>آن شخص به او گفت: ناراحت مباش با من بیا شوهرت همین جا است او را چند قدم با خود برد ناگهان او شوهرش را دید و اشک شوق ریخت ولی دیگر آن عرب را ندیدند.</b></font></p><font size="2"><b> <br></b></font><p align="justify"><font size="2"><b>آن بانو جریان را از آغاز تا انجام شرح داد. معلوم شد حضرت ولی عصر علیه السلام اورا به شوهرش رسانده است.&nbsp;&nbsp; </b></font></p><p style="text-align: justify;"><br></p> text/html 2014-09-17T09:57:13+01:00 1448.mihanblog.com منتظر یار ملاقات امام زمان http://1448.mihanblog.com/post/290 <div class="TopPost"> <div class="TopPost2"><div class="Post-title"><a href="http://emamzamaneshgheman.persianblog.ir/post/570/">تشرف سید بحرالعلوم به خدمت امام زمان(ع) و گریه ی بر امام حسین علیه السلام</a></div></div> </div> <div class="C-post"><div class="CenterPost"><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-family: arial black,avant garde;"><strong><span style="font-size: medium;">سید بحرالعلوم به قصد تشرف به سامرا تنها به راه افتاد. در بین راه راجع به این مسأله که گریه ی بر امام حسین علیه السلام گناهان را می آمرزد فکر می کرد. همان وقت متوجه شد که شخص عربی سوار بر اسب به او رسید و سلام کرد ، بعد پرسید:«جناب سید درباره ی چه چیز به فکر فرو رفته ای؟ و در چه اندیشه ای؟ اگر مساله علمی است بفرمائید شاید من هم اهل باشم؟»</span></strong></span></p> <p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-family: arial black,avant garde;"><strong><span style="font-size: medium;">سید بحرالعلوم عرض کرد:«در این باره فکر می کنم که چطور می شود خدای تعالی این همه ثواب به زائرین و گریه کنندگان حضرت سیدالشهداء علیه السلام می دهد؛ مثلاً در هر قدمی که در راه زیارت بر می دارند ثواب یک حج و یک عمره در نامه ی عمل شان می نویسند و برای یک قطره ی اشک، تمام گناهان صغیره و کبیره شان آمرزیده می شود؟»</span></strong></span></p> <p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-family: arial black,avant garde;"><strong><span style="font-size: medium;">آن سوار عرب فرمود:«تعجب نکن! من برای شما مثالی می آورم تا مشکل حل شود. سلطانی به همراه درباریان خود به شکار می رفت در شکارگاه از لشکریان دور شد و به سختی فوق العاده ای افتاد و بسیار گرسنه شد. خیمه ای را دید، وارد آن خیمه شد در آن سیاه چادر، پیرزنی را با پسرش دید آنها در گوشه ی خیمه بز شیردهی داشتند و از راه مصرف این بز زندگی خود را می گذراندند.</span></strong></span></p> <p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-family: arial black,avant garde;"><strong><span style="font-size: medium;">وقتی سلطان وارد شد او را نشناختند ولی به خاطر پذیرایی از مهمان، آن بز را سر بریدند و کباب کردند چون چیز دیگری برای پذیرایی نداشتند. سلطان شب را همانجا خوابید و روز بعد از ایشان جدا شد و هرطوری بود خودش را به درباریان رساند و جریان را برای اطرافیان نقل کرد، در نهایت از ایشان سوال کرد ، اگر من بخواهم پاداش میهمان نوازی پیرزن و فرزندش را داده باشم چه عملی باید انجام بدهم؟</span></strong></span></p> <p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-family: arial black,avant garde;"><strong><span style="font-size: medium;">یکی از حضار گفت:به او صد گوسفند بدهید.</span></strong></span></p> <p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-family: arial black,avant garde;"><strong><span style="font-size: medium;">دیگری که از وزراء بود گفت:صد گوسفند و صد اشرفی بدهید.</span></strong></span></p> <p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-family: arial black,avant garde;"><strong><span style="font-size: medium;">یکی دیگر گفت:فلان مزرعه را به ایشان بدهید.</span></strong></span></p> <p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-family: arial black,avant garde;"><strong><span style="font-size: medium;">سلطان گفت:هرچه بدهم کم است؛ زیرا اگر سلطنت و تاج و تختم را هم بدهم آن وقت مقابله به مثل کرده ام ، چون آنها هر چه را که داشتند به من دادند من هم باید هرچه دارم به ایشان بدهم تا سر به سر شود.»</span></strong></span></p> <p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-family: arial black,avant garde;"><strong><span style="font-size: medium;">یعد سوار عرب به سیّد فرمود:«حالا جناب بحرالعلوم ،حضرت سیدالشهداء علیه السلام هرچه از مال و منال و اهل و عیال و پسر و برادر و دختر و خواهر و سر و پیکر داشت همه را در راه خدا داد، پس اگر خداوند به زائرین و گریه کنندگان آن حضرت این همه اجر و ثواب بدهد نباید تعجب کرد، چون خدا که خدایی اش را نمی تواند به سیدالشهداء علیه السلام بدهد پس هرکاری که می تواند آن را انجام می دهد ؛ یعنی با صرف نظر از مقامات عالی خود امام حسین علیه السلام ، به زوّار و گریه کنندگان آن حضرت هم درجاتی عنایت می کند، در عین حال اینها را جزای کامل برای فداکاری آن حضرت نمی داند.»</span></strong></span></p> <p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="font-family: arial black,avant garde;"><strong><span style="font-size: medium;">وقتی شخص عرب این مطالب را فرمود از نظر سید بحرالعلوم غیب شد.</span></strong></span></p></div></div> text/html 2014-09-15T13:22:22+01:00 1448.mihanblog.com منتظر یار جواب به چهار ژرسش درباره امام زمان http://1448.mihanblog.com/post/295 <br><div align="center"><span style="font-weight: bold;">1. چگونه می‏توان امام زمان‏(عج) را شناخت؟</span><br><br>شناخت بر دو قسم است: «شناخت تاریخی» و «شناخت واقعی» که از قسم نخست مهم‏تر است. مسئله مهم این است که ما آن حضرت را به حقیقت بشناسیم و ایشان نیز ما را ببیند؛ نه اینکه ما حضرت را ببینیم.<br><br>در زمان پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم (که مقامش از همه امامان بالاتر است) عده زیادی آن وجود مبارک را می‏دیدند، اما خدای سبحان درباره آنها فرمود: ﴿و تراهم ینظُرُون اِلیک و هُم لایُبصرون﴾[5]؛ آنها را می‏بینی که به تو می‏نگرند؛ ولی تو را نمی‏بینند. اهل نظر هستند، اما اهل بصیرت نیستند. هنر این است که به گونه‏ای باشیم که وجود مبارک امام زمان(علیه‌السلام) ما را ببینند.<br><br>در قرآن کریم آمده است: خدا که بر همه چیز بصیر است، در روز قیامت به عده‏ای نگاه نمی‏کند: ﴿ولایُکلّمهم اللّه و لاینظرُ اِلیهم یومَ القیامةِ و لایزکّیهم﴾[6] و نگاه تشریفی خود را نسبت به عده‏ای اعمال نمی‏کند.<br><br>اگر ما در مسیر صحیح حرکت کنیم، آن حضرت ما را می‏بیند.<br><br><span style="font-weight: bold;">2. دلیل قرآنی وجود حضرت حُجّت (عج) چیست؟</span><br><br>مرحوم کلینی (رضوان اللّه علیه) در کتاب شریف کافی[4] طی بابی از ائمه(علیهم‌السلام) نقل کرده است که به سوره قدر احتجاج کنید، زیرا در سوره قدر آمده است، هر سال لیلة القدری دارد و فرشتگان در شب قدر، هر سال با همراهی روح (جبرئیل سلام اللّه علیه)، همه احکام و امور را به زمین نازل می‏کنند.<br><br>وقتی فرشتگان احکام و امور را به زمین می‏آورند، باید آن را به کسی بسپارند، چون افراد عادی نمی‏توانند میزبان فرشتگان باشند و احکام صادره را تحویل بگیرند، پس تنها کسی که در روی زمین مهمان‏دار فرشتگان و تحویل گیرنده این امور و مقدّرات است، وجود مبارک ولی عصر(علیه‌السلام) است، بنابراین با توجه به روایاتی که مرحوم کلینی نقل کرد، از نظر قرآن، در شب قدر که همه فرشتگان به همراهی جبرئیل(سلام اللّه علیه) یا روح، مقدّرات امور را نازل می‏کنند، باید آن را به کسی بسپارند و به او گزارش بدهند؛ گیرنده این امور وجود مبارک ولی عصر(ارواحنا فداه) است.<br><br><span style="font-weight: bold;">3. حیات حضرت ولی عصر(علیه‌السلام) از نظر علمی چگونه توجیه می‏شود؟</span><br><br>حیات طولانی امام زمان(علیه‌السلام) بر خلاف عادت است، نه بر خلاف علّیّت؛ یعنی به طور عادی کسی نمی‏تواند، هزار یا ده هزار سال زندگی کند؛ اما به صورت غیر عادی (خرق عادت) این کار ممکن است.<br><br>دوم. اگر بدانیم انسان چیست و چه کسی بدن او را اداره می‏کند، اصلاً این پرسش برای ما مطرح نمی‏شود؛ برای مثال برای عرفا و حکمای بزرگ، اصلاً چنین پرسشهایی مطرح نمی‏شود.<br><br>بنده زمانی به دندانپزشک محترمی مراجعه کردم. او می‏گفت دندانهای بعضی صد سال سالم می‏ماند و نمی‏پوسد؛ ولی اگر فولاد صد سال شب و روز کار کند، فرسوده می‏شود. چون اگر فولاد و آهن فرسوده شود، دیگر چیزی جایگزین آن نمی‏شود؛ امّا دندان انسان هر روز عوض می‏شود و هر روز سلولهای جدیدی جای سلولهای مرده و قدیمی را می‏گیرد.<br><br>با این توضیح، همه ذرات بدن در حرکت و تعویض است و روح آدمی همه حرکات این ذرات را تحت کنترل دارد. حال اگر روح انسان کاملی، بر خلاف عادت (نظم عادی)، بهترین سلولها را جایگزین کند و دقیق‏ ترین کنترلها را روی قسمتهای مختلف بدن داشته باشد، یک انسان کامل می‏تواند، میلیونها سال زنده بماند (این مطلبی است که در علم پزشکی امروز به اثبات رسیده است).<br><br>مُلای رومی طی مثالی می‏گوید: اگر شما روز یا شبی در کنار نهر روانی که آب آن به آرامی در حرکت است، بنشینید و تصویر خورشید یا ماه را در آن ببینید، متوجه می‏شوید که صدها عکس می‏آید و می‏رود و شما همچنان خیال می‏کنید که ساعتها با عکس نخست روبه‏رو بوده‏اید، در حالی که آینه‏ها و عکسهای متعدد، هر لحظه می‏آمدند و می‏رفتند.<br><br>آب مبدَل شد در این جو چند بار عکس ماه و عکس اختر برقرار[1]<br><br>این بزرگوار در جای دیگر می‏گوید:<br><br>ای برادر تو همان اندیشه‏ای ما بقی تو استخوان و ریشه‏ای[2]<br><br>بنابراین، اگر کسی روح و سلطه آن بر بدن خود را بشناسد، و سَیَلان، حرکات و تعویض ذرات بدن را تحت کنترل روح بداند و نیز کمی با حکمت و عرفان آشنا شود، این اشکال که چگونه یک انسان می‏تواند یک یا دو میلیون سال یا بیشتر بماند، برای او مطرح نمی‏شود. اگر پیوند روح با خالق جهان هستی به اندازه‏ای بود که قدرت خاصی ما فوق قدرت افراد عادی یافت، می‏تواند همان طور که بدن خود را می‏گرداند، خارج از بدن خود را هم اداره کند، زیرا خارج از روح او هم حکم بدن او را دارد.<br><br>وجود مبارک امیرمؤمنان(سلام اللّه علیه) در خطبه قاصعه نهج‏البلاغه می‏فرماید: من در حضور پیامبر اکرم‏صلی الله علیه و آله و سلم بودم که مشرکان حجاز به پیامبر اکرم‏صلی الله علیه و آله و سلم گفتند، اگر تو پیامبری معجزه‏ای (حسّی) بیاور تا تو را بپذیریم. آنگاه گفتند: دستور بده نیمی از درختی که روبروی تو است، از نیمه دیگر جدا شود و به حضور تو بیاید. حضرت فرمود: اگر این کار را انجام بدهم، ایمان می‏آورید؟ گفتند: بلی. حضرت علی(علیه‌السلام) در ادامه می‏فرماید: من دیدم که این درخت دو نیم شد و نیمی از آن در جای خود ایستاد و نیم دیگر حرکت کرد و جلو آمد، به طوری که شاخه‏های آن روی دوش ما قرار گرفت.<br><br>مشرکان گفتند: دستور بده نیمه دیگر آن هم از جای خود حرکت کند و نزد تو بیاید. پیامبر اکرم‏صلی الله علیه و آله و سلم این کار را هم انجام دادند. بعد گفتند: دستور بده دو نیمه درخت به هم متصل شود و در جای اول قرار گیرد؛ با این همه، مشرکین باز هم ایمان نیاوردند.[3]<br><br>همه کرامات محال عادی هستند؛ نه محال عقلی که محال عقلی (مانند 2*2=5) کرامت یا اعجازبردار نیست؛ به هر حال، حیات حضرت ولی‏عصر(عج) محال عادی است؛ نه محال عقلی.<br><br><span style="font-weight: bold;">4. مسئله وجود مقدس امام زمان‏(عج) از نظر فلسفی چگونه توجیه می‏شود؟ آیا دلیل فلسفی بر اثبات وجود آن حضرت وجود دارد؟</span><br><br>درباره وجود مبارک حضرت حجّت‏(عج) «برهان عقلی بر امکان» اقامه می‏شود؛ یعنی بر اساس حکم عقل، ممکن است انسان کاملی عمر طولانی داشته باشد.ما به دیدن عمرهای کوتاه عادت کردیم. اما اگر شخصی، از همه علل و عوامل طبیعی آگاه باشد و آنچه برای او سودمند است، فراهم کند و از آنچه برای او زیانبار است بپرهیزد، می‏تواند عمر طولانی داشته باشد. این مسئله خارق عادت است؛ نه خارق عقل. معجزه هم چیزی خارق عادت است، نه خارق عقل. علم نیز به چنین چیزی راه نیافته است، زیرا علم به امور عادی راه دارد؛ نه امور غیر عادی. کرامت نیز در امور خلاف عادت جاری است </div> text/html 2014-09-15T09:53:43+01:00 1448.mihanblog.com منتظر یار نامه به ابن مهزیار http://1448.mihanblog.com/post/289 <table><tbody><tr><td class="td1" align="center"><font size="4">نامه به ابن مهزیار</font></td> </tr> <tr> <td class="td3" dir="rtl" align="justify"><font size="3">محمد بن ابراهیم بن مهزیار (ره) كه پسر وكیل امام حسن عسكری (ع) در اهواز بود می گوید: بعد از وفات امام حسن عسكری (ع)، درباره جانشین آن حضرت ، شك كردم ، و نزد پدرم (ابراهیم) مال زیادی كه مربوط به امام (ع) بود، جمع شده بود، پدرم آن مال را برداشته و سوار كشتی شد، و من نیز برای بدرقه به دنبالش رفتم ، در كشتی تب سختی كرد و گفت : پسر جان مرا بر گردان كه این بیماری ، نشانه مرگ است ، و به من گفت : نسبت به این مال از خدا بترس (و آن را از دستبرد و رثه و دیگران حفظ كن و به صاحبش ‍ برسان)، و وصیت خود را به من كرد و پس از سه روز از دنیا رفت . من با خود گفتم : پدرم وصیت بی موردی نكرده است ، من این اموال را به بغداد می برم و خانهای در آنجااجاره می كنم ، و این اموال را در آنجا نگه می دارم تا امام بر حق برای من ثابت گردد، آنگاه آن اموال را به او می سپردم ... به بغداد رفتم و اموال را در خانه ای اجاره ای ، كنار شط، جای دادم ، پس از چند روز از آستان قدس امام زمان (ع) نامه ای برای من آمد كه نمام مشخصات آن اموال ، و حتی قسمتی از آن را كه خودم نمی دانستم ، در آن نامه نوشته شده بود، من اطمینان یافتم و همه آن اموال را به آن نامه رسان سپردم ، پس از چند روز، نامه دیگری آمد كه ما تو را به جای پدرت نصب كردیم ، خدا را شكر و سپاسگزاری كن.</font></td> </tr> <tr> <td class="td2" align="left"><br>داستا(علیهم السلام)</td></tr></tbody></table> text/html 2014-09-13T09:52:34+01:00 1448.mihanblog.com منتظر یار اعدام دو جنایت كار http://1448.mihanblog.com/post/288 <table><tbody><tr><td class="td1" align="center"><font size="3">اعدام دو جنایت كار</font></td> </tr> <tr> <td dir="rtl" class="td3" align="justify"><font size="3">یكی از اصحاب و شاگردان امام صادق علیه السلام ضمن پرسش های متعدّدی از آن حضرت سؤال كرد: وقتی امام زمان علیه السلام در شهر كوفه برنامه خود را اجراء نماید، به كدام شهر رهسپار خواهد شد؟ فرمود: به مدینه جدّم رسول اللّه صلی الله علیه و آله مراجعت می نماید؛ و چون حضرت - ولی عصر عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف - وارد مدینه منوّره گردد حوادثی عجیب رخ می دهد؛ مؤمنین در شادكامی و سرور قرار خواهند گرفت و كافران در ذلّت و بدبختی خواهند بود. سپس حضرت وارد مسجدالنّبی می شود و كنار قبر جدّش رسول اللّه صلی الله علیه و آله می آید و با صدای بلند می گوید: ای جمع خلایق ! آیا این قبر جدّم رسول اللّه است ؟ خواهند گفت : آری ، ای مهدی آل محمّد! پس از آن اظهار می فرماید: چه كسانی كنار قبر او قرار گرفته اند؟ گویند: دو هم نشین او، ابوبكر و عمر كنار آن حضرت دفن شده اند. امام زمان (عجّ) با این كه از واقعیّت امر آگاه است ، مطرح می نماید: چرا از بین تمام امّت فقط این دو نفر اینجا دفن شده اند؟ آیا احتمال نمی دهید كه كسانی دیگر دفن شده باشند؟ در جواب گویند: غیر از آن دو نفر كسی دیگر كنار حضرت رسول دفن نشده است ، چون كه آن دو خلیفه آن حضرت بوده اند. بعد از آن می فرماید: آیا كسی از شماها در این موضوع - و دفن آن دو نفر - شكّ و شبهه ای ندارد؟ همه خواهند گفت : خیر. و چون مدّت سه روز از این جریان بگذرد، دستور دهد تا نبش قبر كنند و جسد آن دو نفر را از قبر درآورند، بدون آن كه تغییری در شكل و قیافه آن ها پدید آمده باشد؛ و سپس دستور می دهد: جسد هر دو نفرشان را بر درختی خشك آویزان كنند؛ و آن درخت سبز و دارای میوه گردد و كسانی كه ولایت و حكومت آن ها را قبول داشته اند، گویند: این دو نفر، چه افراد شریفی بوده اند؛ اكنون حقّ بر همگان آشكار شد و ما پیروز گشتیم . بعد از آن ندائی از طرف حضرت مهدی (عجّ) به گوش همگان می رسد: دوستداران این دو نفر هر كه هست ، سر جای خود بایستد و آن هائی كه مخالف این دو می باشند، در سمتی دیگر قرار گیرند. چون جمعیّت از یكدیگر جدا شوند، به دستور آن حضرت ، باد سیاه و وحشتناكی می وزد و آن دو جسد را با تمام علاقه مندانشان به همراه درخت می سوزاند. سپس حضرت دستور می دهد تا آن دو جسد سوخته شده را فرود آورند و به اذن و اراده خداوند زنده می شوند و اجتماعی عظیم از اقشار مختلف گرد هم آیند. بعد از آن ، حضرت ضمن خطبه ای مفصّل تمام جنایت ها و ظلم هائی كه از حضرت آدم به بعد شده ، برای جمعیّت بازگو می فرماید تا آن موقعی كه به خانه حضرت فاطمه زهراء سلام اللّه علیها و امیرالمؤمنین امام علی علیه السلام حمله كردند و در خانه را آتش زدند و محسن آن حضرت را بین در و دیوار سقط كردند. و جریان كربلاء و شهادت امام حسین علیه السلام و یارانش و نیز اسارت اهل بیت ش را، همچنین به شهادت رسیدن تمامی ائمّه و ذراری آن ها و تمام ظلم و جنایاتی كه بر علیه مؤمنین انجام گرفته است و نیز عمل های زنا كه در جامعه واقع شده - تا زمان ظهور امام زمان علیه السلام - به تمامی آن ها اشاره می نماید. و چون همه ظلم ها و جنایت ها را برشمارد، با دلیل و برهان بر علیه آن دو نفر اثبات می نماید و آنها نیز می پذیرند و اعتراف می كنند. پس از آن كه اعتراف كردند، هر دو نفرشان را مؤاخذه و قصاص می كند و دستور می دهد: آن ها را دار بزنند و در آن هنگام آتشی از درون زمین خارج می گردد و آن ها را می سوزاند، سپس باد شدیدی می وزد و خاكستر آن ها را متلاشی و پراكنده می كند.</font></td> </tr> <tr> <td class="td2" align="left"><font size="3">چهل داستان و چهل حدیث از امام زمان(ع)</font></td></tr></tbody></table> text/html 2014-09-11T09:50:13+01:00 1448.mihanblog.com منتظر یار سفارش نماز صبح و مغرب http://1448.mihanblog.com/post/287 <table height="304" width="724"><tbody><tr><td class="td1" align="center"><font size="3">سفارش نماز صبح و مغرب</font></td> </tr> <tr> <td dir="rtl" class="td3" align="justify"><font size="3">مرحوم كلینی و شیخ طوسی و طبرسی از زهری نقل كرده اند كه گفت : بسیار و مدتها در طلب حضرت مهدی (علیه السلام) بودم ، و در این راه اموال فراوانی (در راه خدا) خرج كردم و به هدف نرسیدم ، تا اینكه به خدمت محمد بن عثمان (دومین نایب خاص امام زمان در عصر غیبت صغری كه بسال 305 هجری از دنیا رفت) رسیدم ، و مدتی در خدمت او بودم تا روزی از او التماس كردم كه مرا به خدمت امام زمان (علیه السلام) ببرد، او پاسخ منفی داد، بسیار تضرع كردم ، سرانجام به من لطف كرد و فرمود: فردا اول وقت بیا، وقتی فردای آن روز، اول وقت به خدمت او رفتم ، دیدم همراه جوانی خوش سیما و خوشبو می آید، به من اشاره كرد این است آنكه در طلبش هستی . به خدمت امام زمان (علیه السلام) رفتم و آنچه سوال داشتم مطرح كردم و جواب مرا فرمود، تا به خانه ای رسیدیم و داخل خانه شد و دیگر او را ندیدم . در این ملاقات دوبار به من فرمود: از رحمت خدا دور است كسی كه نماز صبح را به تاخیر بیندازد تا ستاره ها دیده نشود، و نماز مغرب را تاخیر اندازد تا ستاره دیده شوند.</font></td> </tr> <tr> <td class="td2" align="left"><br></td></tr></tbody></table> text/html 2014-09-11T09:46:25+01:00 1448.mihanblog.com منتظر یار گر انتخاب جنت وكویت به من دهند http://1448.mihanblog.com/post/286 <div align="center"><font color="#330033" face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif"><b><span class="userContent" style="font-size: 11pt;" data-ft="{"><span class="text_exposed_show"><span style="font-size: 10pt;"><span style="font-size: 11pt;">مهر تو را به عالم امكان نمى دهم این گنج پر بهاست من ارزان نمى دهم</span></span></span></span><br><span class="userContent" style="font-size: 11pt;" data-ft="{"><span class="text_exposed_show"><span style="font-size: 10pt;"><span style="font-size: 11pt;">مرحوم حاج میرزا حسین نورى رضوان اللّه تعالى علیه شرحى دارد كه از كلیددار حضرت امام حسین (ع ) روایت كرده : در زمان مرحوم فتحعلى شاه قاجار شبى او را در حرم امام حسین (ع ) دیدم خیلى تعجب نمودم كه چطور شده است شاه بى سر و صدا به كربلا آمده و به زیارت حرم مطهر مشغول است .</span></span></span></span><br><span class="userContent" style="font-size: 11pt;" data-ft="{"><span class="text_exposed_show"><span style="font-size: 10pt;"></span></span></span><br><span class="userContent" style="font-size: 11pt;" data-ft="{"><span class="text_exposed_show"><span style="font-size: 10pt;"><span style="font-size: 11pt;">بیرون آمدم و از كفش داریها پرسیدم گفتند: همچه چیزى نیست و ما در این باره خبرى نداریم به حرم برگشتم او را ندیدم سه روز بعد خبر رسید كه او مرحوم شده است .</span></span></span></span><br><span class="userContent" style="font-size: 11pt;" data-ft="{"><span class="text_exposed_show"><span style="font-size: 10pt;"></span></span></span><br><span class="userContent" style="font-size: 11pt;" data-ft="{"><span class="text_exposed_show"><span style="font-size: 10pt;"><span style="font-size: 11pt;">من در این فكر بودم كه این چه قضیه اى بود تا آنكه شبى در عالم خواب دیدم میان حرم حضرت سیدالشهداء (ع ) است به ایشان گفتم : آقا من چند شب پیش شما را در حرم مطهر امام حسین (ع ) دیدم .</span></span></span></span><br><span class="userContent" style="font-size: 11pt;" data-ft="{"><span class="text_exposed_show"><span style="font-size: 10pt;"></span></span></span><br><span class="userContent" style="font-size: 11pt;" data-ft="{"><span class="text_exposed_show"><span style="font-size: 10pt;"></span></span></span><br><span class="userContent" style="font-size: 11pt;" data-ft="{"><span class="text_exposed_show"><span style="font-size: 10pt;"></span></span></span><br><span class="userContent" style="font-size: 11pt;" data-ft="{"><span class="text_exposed_show"><span style="font-size: 10pt;"><span style="font-size: 11pt;">گفت : بلى من بودم و علت این كه مرا در حرم دیدید اینست كه شبى در بستر در حال استراحت بودم چون آن شب ماهى شورى خورده بودم خیلى عطش بر من غالب شده بود به قدرى كه نزدیك بود هلاك شوم و كسى هم به بالینم حاضر نبود.</span></span></span></span><br><span class="userContent" style="font-size: 11pt;" data-ft="{"><span class="text_exposed_show"><span style="font-size: 10pt;"></span></span></span><br><span class="userContent" style="font-size: 11pt;" data-ft="{"><span class="text_exposed_show"><span style="font-size: 10pt;"><span style="font-size: 11pt;">خودم برخاستم ظرف آبى پیدا كرده آب خوردم و یادى از لب تشنه امام حسین (ع ) نمودم و حضرت بیاد آنكه من آنشب در آن حال بیادش بودم روح مرا به اینجا آوردند.(1)</span></span></span></span><br><span class="userContent" style="font-size: 11pt;" data-ft="{"><span class="text_exposed_show"><span style="font-size: 10pt;"></span></span></span><br><span class="userContent" style="font-size: 11pt;" data-ft="{"><span class="text_exposed_show"><span style="font-size: 10pt;"><span style="font-size: 11pt;">مهر تو را به عالم امكان نمى دهم</span></span></span></span><br><span class="userContent" style="font-size: 11pt;" data-ft="{"><span class="text_exposed_show"><span style="font-size: 10pt;"><span style="font-size: 11pt;">این گنج پر بهاست من ارزان نمى دهم</span></span></span></span><br><span class="userContent" style="font-size: 11pt;" data-ft="{"><span class="text_exposed_show"><span style="font-size: 10pt;"></span></span></span><br><span class="userContent" style="font-size: 11pt;" data-ft="{"><span class="text_exposed_show"><span style="font-size: 10pt;"><span style="font-size: 11pt;">گر انتخاب جنت وكویت به من دهند</span></span></span></span><br><span class="userContent" style="font-size: 11pt;" data-ft="{"><span class="text_exposed_show"><span style="font-size: 10pt;"><span style="font-size: 11pt;">كوى تو را به جنت و رضوان نمى دهم</span></span></span></span><br><span class="userContent" style="font-size: 11pt;" data-ft="{"><span class="text_exposed_show"><span style="font-size: 10pt;"></span></span></span><br><span class="userContent" style="font-size: 11pt;" data-ft="{"><span class="text_exposed_show"><span style="font-size: 10pt;"><span style="font-size: 11pt;">نام تو را به نزد اجانب نمى برم</span></span></span></span><br><span class="userContent" style="font-size: 11pt;" data-ft="{"><span class="text_exposed_show"><span style="font-size: 10pt;"><span style="font-size: 11pt;">این اسم اعظم است به دیوان نمى دهم</span></span></span></span><br><span class="userContent" style="font-size: 11pt;" data-ft="{"><span class="text_exposed_show"><span style="font-size: 10pt;"></span></span></span><br><span class="userContent" style="font-size: 11pt;" data-ft="{"><span class="text_exposed_show"><span style="font-size: 10pt;"><span style="font-size: 11pt;">جان مى دهم به شوق وصال تو یا حسین</span></span></span></span><br><span class="userContent" style="font-size: 11pt;" data-ft="{"><span class="text_exposed_show"><span style="font-size: 10pt;"><span style="font-size: 11pt;">تا بر سرم قدم ننهى جان نمى دهم</span></span></span></span><br><span class="userContent" style="font-size: 11pt;" data-ft="{"><span class="text_exposed_show"><span style="font-size: 10pt;"></span></span></span><br><span class="userContent" style="font-size: 11pt;" data-ft="{"><span class="text_exposed_show"><span style="font-size: 10pt;"><span style="font-size: 11pt;">اى خاك كربلاى تو مُهر نماز من</span></span></span></span><br><span class="userContent" style="font-size: 11pt;" data-ft="{"><span class="text_exposed_show"><span style="font-size: 10pt;"><span style="font-size: 11pt;">آن مُهر را به مُلك سلیمان نمى دهم</span></span></span></span><br><span class="userContent" style="font-size: 11pt;" data-ft="{"><span class="text_exposed_show"><span style="font-size: 10pt;"></span></span></span><br><span class="userContent" style="font-size: 11pt;" data-ft="{"><span class="text_exposed_show"><span style="font-size: 10pt;"><span style="font-size: 11pt;">ما را غلامى تو بود تاج افتخار</span></span></span></span><br><span class="userContent" style="font-size: 11pt;" data-ft="{"><span class="text_exposed_show"><span style="font-size: 10pt;"><span style="font-size: 11pt;">این تاج را به افسر شاه</span></span></span></span></b></font><br><span class="userContent" style="font-size: 11pt;" data-ft="{"><span class="text_exposed_show"><span style="font-size: 10pt;"></span></span></span></div> text/html 2014-09-11T09:44:15+01:00 1448.mihanblog.com منتظر یار حضرت علی(ع) برای حفظ از شر و گزند اعدا این دعا را قرائت میکردن http://1448.mihanblog.com/post/285 <b><p><span style="font-family: Tahoma;">حضرت علی(ع) برای حفظ از شر و گزند اعدا این دعا را قرائت میکردند که به جرأت میتوان گفت صد در صد از مجربات است.متن این دعا این است:</span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-family: Tahoma;"> </span></p><p><strong><font size="3"><font color="#000080">بسم الله الرحن الرحیم<br> احتجبت بنور وجه الله القدیم الكامل وتحصنت بحصن الله القوی الشامل ورمیت من بغی على بسهم الله وسیفه القاتل الهم یا غالباً على أمره ویا قائمن فوق حلقه ویاحائلا بین المرء وقلبه حل بینی وبین الشیطان ونزغه وبین ما طاقة لی به من احد من عبادك كف عنی السنتهم واغلل ایدیهم وارجلهم واجعل بینی وبینهم سداَ من نور عظمتك وحجاباَ من قوتك وجنداَ من سلطانك فانك حی قادر الهم اغش عنی ابصار الناضرین حتى ارد الموارد واغش عنی ابصار النور وابصار الظلمة وابصار المریدین لی سوء حتى لأ ابالی من ابصارهم یكاد سنا برقه یذهب الأبصار یقلب الله الیل والنهار ان فی ذلك لعبرة لأولى الأبصار بسم الله الرحمن الرحیم كهیعص كفایتنا وهو حسبی بسم الله الرحمن الرحیم حمعسق حمایتنا وهو حسبی كماء انزلناه من السماء فاختلط به نبات الأرض فاصبح هشیماً تذروه الریاح هو الله الذی لأاله الأهو عالم الغیب والشهادة هو الرحمن الرحیم یوم الأزفة اذا القلوب لدى الحناجر كاضمین ما للضالمین من حمیم ولأشفیع یطاع علمت نفس ما احضرت فلا اقسم با لخنس الجوار الكنس واللیل اذا عسعس والصبح اذا تنفس ص والقرآن ذی الذكر بل الذ ین كفرو فی غزة وشقاق {شاهت الوجوه}ثلاث مرات وكلت الألسن وعمیت الأبصار اللهم اجعل خیرهم بین اعینهم وشرهم تحت قدمیهم وخاتم سلیمان بین اكتافهم فسیكفیكهم الله وهو السمیع العلیم صبغة الله ومن احسن من الله صبغة كهیعص اكفنا حمعسق احمنا سبحان القادر القاهر الكافی وجعلنا من بین ایدیهم سداَ ومن خلفهم سداَ فاغشیناهم فهم لأیبصرون صم بكم عمی فهم لأیعقلون اولئك الذین طبع الله على قلوبهم وعلى سمعهم وابصلرهم والأئك هم الغافلون تحصنت بذی الملك والملكوت واعتصمت بذی العز والعظمة والجبروت وتوكلت على الحی الذی لأیموت دخلت فی حرز الله وفی حفظ الله وفی امان الله من شر البریه اجمعین كهیعص حمعسق ولأحول ولأقوة الأبالله العلی العضیم وصلى الله على محمد وآله الطاهرین برحمتك یا ارحم الراحمین.</font></font></strong></p></b> text/html 2013-11-23T05:42:54+01:00 1448.mihanblog.com منتظر یار تشرف ابوسعید کابلی در غیبت صغری http://1448.mihanblog.com/post/284 <font size="4"><span style="font-family: franklin gothic medium">ابن شاذان می گوید: بـه گـوشم خورده بود, که ابوسعید کاب ی در کتاب انجیل صحت و حقانیت دین مقدس اسلام را دیـده و لذا به سوی آن هدایت شده است و از کابل , برای تحقیق از اسلام خارج گشته , و به آن جا رسـیده بود.به همین جهت در فکر بودم او را ببینم .تا آن که ملاقاتش کردم و از احوالش پرسیدم , او این طور نقل کرد: من برای رسیدن به محضرحضرت صاحب الامر (ع ) زحمت زیادی کشیدم , تا آن کـه وارد مـدیـنـه مـنـوره گشته ,مدتی در آن جا اقامت نمودم .در این باره با هرکس صحبت می کردم , مرا نهی می نمود.تـا آن کـه شیخی از بنی هاشم به نام یحیی بن محمد عریضی را ملاقات نمودم .او گفت :آن کسی که تو به دنبالش هستی , در صاریا می باشد.باید به آن جا بروی .وقـتـی این خبر را شنیدم , به طرف صاریا براه افتادم .در آن جا به دهلیزی که آن راآب پاشی کرده بـودنـد, وارد شـدم .<br> ناگاه غلام سیاهی از خانه ای بیرون آمد و مرا ازنشستن در آن جا نهی کرد و گفت : از این جا بلند شو و برو.هر قدر اصرار کرد, من قبول نکردم و گفتم : نمی روم و به التماس افتادم .وقتی این حالت مرا دید, داخل خانه شد.<br> بعد از لحظاتی بیرون آمد و گفت : داخل شو.وقـتی داخل شدم , مولای خود را دیدم که در وسط خانه نشسته اند.همین که نظرمبارک حضرت بر من افتاد, مرا به آن نامی که کسی غیر از نزدیکانم در کابل نمی دانستند, خواندند.عرض کردم : مولاجان خرجی من از بین رفته است - در حا ی که این طور نبود -وقتی حضرت این جـمله را از من شنیدند, فرمودند: نه , خرجی ات هست , اما به خاطراین دروغی که گفتی , از بین خواهد رفت .<br> بعد هم مبلغی عطا فرمودند و من هم برگشتم .طو ی نکشید که آنچه با خود داشتم , از بین رفت و مبلغی را که به من عطا کرده بودند,ماند.سال دوم هم به صاریا مشرف شدم , اما آن خانه را خا ی یافتم و کسی در آن جانبود</span></font> text/html 2013-11-23T04:46:00+01:00 1448.mihanblog.com منتظر یار زندگی نامه پیامبر اعظم حضرت محمد صلی الله علیه و آله http://1448.mihanblog.com/post/283 <b><font face="times new roman,times,serif" size="3">تولد و کودکی<br> <br> بیش از هزار و چهار صد سال پیش در روز 17 ربیع الاول ( برابر 25آوریل 570 میلادی ) کودکی در شهر مکه چشم به جهان گشود. پدرش عبد الله در بازگشت از شام در شهر یثرب ( مدینه ) چشم از جهان فروبست و به دیدار کودکش ( محمد ) نایل نشد. زن عبد الله ، مادر " محمد " آمنه دختر وهب بن عبد مناف بود. <br> برابر رسم خانواده های بزرگ مکه " آمنه " پسر عزیزش ، محمد را به دایه ای به نام حلیمه سپرد تا در بیابان گسترده و پاک و دور از آلودگیهای شهر پرورش یابد . " حلیمه " زن پاک سرشت مهربان به این کودک نازنین که قدمش در آن قبیله مایه خیر و برکت و افزونی شده بود ، دلبستگی زیادی پیدا کرده بود و لحظه ای از پرستاری او غفلت نمی کرد. کسی نمی دانست این کودک یتیم که دایه های دیگر از گرفتنش پرهیز داشتند ، روزی و روزگاری پیامبر رحمت خواهد شد و نام بلندش تا پایان روزگار با عظمت و بزرگی بر زبان میلیونها نفر مسلمان جهان و بر مأذنه ها با صدای بلند برده خواهد شد ، و مایه افتخار جهان و جهانیان خواهد بود . " حلیمه " بر اثر علاقه و اصرار مادرش ، آمنه ، محمد را که به سن پنج سالگی رسیده بود به مکه باز گردانید .<br> دو سال بعد که " آمنه " برای دیدار پدر و مادر و آرامگاه شوهرش عبد الله به مدینه رفت ، فرزند دلبندش را نیز همراه برد . پس از یک ماه ، آمنه با کودکش به مکه برگشت ، اما دربین راه ، در محلی بنام " ابواء " جان به جان آفرین تسلیم کرد ، و محمد در سن شش سالگی از پدر و مادر هر دو یتیم شد و رنج یتیمی در روح و جان لطیفش دو چندان اثر کرد . سپس زنی به نام ام ایمن این کودک یتیم ، این نوگل پژمرده باغ زندگی را همراه خود به مکه برد .<br> این خواست خدا بود که این کودک در آغاز زندگی از پدر و مادر جدا شود ، تا رنجهای تلخ و جانکاه زندگی را در سرآغاز زندگانی بچشد و در بوته آزمایش قرار گیرد ، تا در آینده ، رنجهای انسانیت را به واقع لمس کند و حال محرومان را نیک دریابد . از آن زمان در دامان پدر بزرگش " عبد المطلب " پرورش یافت . " عبد المطلب " نسبت به نوه والاتبار و بزرگ منش خود که آثار بزرگی در پیشانی تابناکش ظاهر بود ، مهربانی عمیقی نشان می داد . دو سال بعد بر اثر درگذشت عبد المطلب ، " محمد " از سرپرستی پدر بزرگ نیز محروم شد . نگرانی " عبد المطلب " در واپسین دم زندگی بخاطر فرزند زاده عزیزش محمد بود . <br> به ناچار " محمد " در سن هشت سالگی به خانه عموی خویش ( ابو طالب ) رفت و تحت سرپرستی عمش قرار گرفت . " ابوطالب " پدر " علی " بود . ابو طالب تا آخرین لحظه های عمرش ، یعنی تا چهل و چند سال با نهایت لطف و مهربانی ، از برادرزاده عزیزش پرستاری و حمایت کرد . حتی در سخت ترین و ناگوارترین پیشامدها که همه اشراف قریش و گردنکشان سیه دل ، برای نابودی " محمد " دست در دست یکدیگر نهاده بودند ، جان خود را برای حمایت برادر زاده اش سپر بلا کرد و از هیچ چیز نهراسید و ملامت ملامتگران را ناشنیده گرفت .<br></font><font face="times new roman,times,serif" size="3"> </font></b> text/html 2013-11-23T03:41:48+01:00 1448.mihanblog.com منتظر یار فاطمه ... فاطمه توهم دیدی http://1448.mihanblog.com/post/282 <font size="4"><span style="font-family: franklin gothic medium"><font size="5"><b>&nbsp;</b></font>سوار چند بار دور میدان تاخت زد و فریادزنان گفت:<br> - جم شوید و ببینید سرانجام مخالفین حکومت را.<br> - امروز قبل از مغرب یکی دیگر از شورشیان، سر از تنش جدا می شود.<br> - بیایید و ببینید عاقبت دشمنان دین و صحابه رسول را.<br> از میان گرد و خاکی که پشت اسب سیاه و جوان بلند شده بود، مأمور چاق و کوتاهی که ریسمان بلندی را می کشید، نمایان شد. سر دیگر ریسمان به گردن مردی زخمی و ناتوان بود که به زحمت پاهای برهنه اش را روی زمین می کشید و دست و پاهایش در زنجیر بود، و بی اختیار این طرف و آن طرف می رفت، چند نگهبانی از پشت مراقب او بودند یکی از آنها هم مراتب با شلاق چرمی اش او را می زد تا تندتر قدم بردارد. چیزی نگذشت که میدان پر شد از مردم و مسافرانی که برای تجارت به حلّه آمده بودند. مردم را چند بار دور میدان چرخاندند تا این که با اشاره سوار کنار شاخص آفتابی ایستادند. آن قدر شکنجه شده بود که دیگر شناخته نمی شد. چند جای بدنش شکسته بود و خون زیادی از دهان و بینی بریده اش رفته بود. دیگر توان ایستادن نداشت. زخمی که ریسمان روی گردنش انداخته بود، به سوزش در آمده بود. داشت از حال می رفت که مأمور یک دفعه ریسمان را به طرف خویش کشید. نتوانست خودش را نگه دارد و با زانو روی زمین افتاد. جوالدوزی که از زبانش رد شده بو، یک دفعه کشیده شد و دوباره خون از آن سرازیر شد و باریکه تازه ای از خون، پیراهن پاره اش را رنگی کرد.<br> از میان جمعیت یکی عربده زنان گفت: تو را چه شده ابوراجح حمامی؟<br> همهمه و هیاهوی جمعیت یک باره بالا رفت: آیا او واقعاً ابوراجح است؟<br> - مگر چه کرده که با او آن چنین کرده اند؟<br> - من هم شنیده ام، با درباریان رابطه خوبی نداشت.<br> - بزرگ و کوچک حلّه او را می شناسند، از شیعیان و پیروان صدیق ائمه است.<br> - این توطئه وزیر و هم دستان است.<br> - می گویند با سخنانش گروهی را به دین خود کشانده و در گوشه و کنار از صحابه بدگویی کرده.<br> دوباره همان جوان بلندتر فریاد زد: مرجان نباید حتی یکی از شما عوضی ها را زنده گذارد.<br> صدا برایش آشنا بود. سرش را به آرامی بلند کرد. عثمان نگاهی به دوستانش انداخت و جلوتر آمد و باه همان لحن مسخره آمیز ادامه داد : « ساکت شده ای ابوراجح! چیزی بگو . نکند آن زبان تیز و برنده ات را در زندان جا گذاشته ای!<br> باز جلوتر آمد و کنارش نشست. قیافه دوستانه ای به خود گرفت و گفت: آه! چه کسی این طور بی رحمانه زبانت را سوراخ کرده و دندان هایت را شکسته؟! <br> دهانش بوی بد و زننده ای داشت. ابوراجح سرش را برگرداند، ابروهای عثمان گره خورد و با خشم سرش را برگرداند: « یادت می آید چه طور مرا پیش دوستانم از حمامت بیرون کردی؟ »<br> دندان هایش را به هم فشرد و ادامه داد: « حالا نوبت من است »<br> در چشمانش کینه و نفرت موج می زد. زل زد توی صورت کبود و پر از خون ابوراجح. کلیدی را که در دستانش بود، به او نشان داد و با خنده گفت: « وزیر حمامت را به من بخشید. »<br> بعد او را به عقب هل داد و با صدای بلند گفت: « این است سزای آن هایی که باطل را گسترش می دهند. ببینید و عبرت بگیرید و دیگر فریب این دروغ گویان را نخورید. »<br> مردم ساکت و حیرت زده به آن ها خیره شده بودند. ابوارجح را همه به خاطر رفتار خوب و شایسته اش دوست داشتند. اما از عثمان و دوستانش هیچ کس دل خوشی نداشت. آن ها با پشتوانه وزیر هر روز به آزار و اذیت مردم مشغول بودند. کسی جرأت نداشت چیزی بگوید. آن وقت حتماً وزیر، زودتر از ابوراجح سر او را جدا می کرد.عثمان قهقهه زنان دوباره به طرفش رفت، جنگ در موهایش زد و سرش را بلند کرد: « نگاه کن! ... خوب نگاه کن، اگر بین این جمعیت امامت را می بینی، بگو بیاید و کمکت کند. »<br> از میان اراذل و اوباش حلّه ، یکی از دوستان عثمان. تلو تلو خوران به آن ها نزدیک شد و بریده بریده گفت: « آری بگو بیاید و حمامت را از عثمان پس بگیرد. » <br> عثمان دور میدان چرخید و فریاد زد: « کجاست امام زمانتان؟ چرا نمی آید دوستانش را نجات دهد؟ »<br> ابوراجح در دو زخم هایش را فراموش کرد. دستان لرزانش را ستون تن زخمی و ناتوانش کرد و به سختی بلند شد. نگهبانانی که در اطراف مراقب او بودند، یک دفعه شمشیرهای شان را از غلاف بیرون کشیدند و جلو آمدند. عثمان پوزخندی زد و گفت: « آری! صدایش کن. »<br> ما زحمت چند قدم به طرف او برداشت. چشمانش سیاهی رفت. نتوانست خویش را نگه دارد. محکم روی زمین افتاد و بیهوش شد.<br> ***<br> چشم هایش را که باز کرد. تمام بدنش را به شدت درد می کرد. قفسه سینه اش شکسته بود و به سختی نفس می کشید. آهسته نالید. فانوسی که بالای تاقچه سوسو می کرد، به او نزدیک شد. همسرش فانوس را به صورتش نزدیک کرد و با صدایی لرزان گفت: « حالت چه طور است؟»<br> لب های خشک و ورم کرده اش را به زحمت از هم باز کرد. زن اشکهایش را با گوشه روسری اش پاک کرد و گفت: « نگران نباش، دیگر نجات یافتی، شیعیان نگذاشتند مرجان تو را مجازات کند. »<br> ابوراجح کم کم یادش آمد چه اتفاقی برایش افتاده است. به یاد حرف های عثمان که افتاد، قلبش تیر کشید و احساس کرد، دردش چند برابر شد. دلش می خواست فریاد بزند و امام زمان (عج) را صدا بزند، اما دیگر نمی توانست حرف بزند. اشک در چشم های بی رمقش حلقه زد. زن نتوانست در اتاق بماند. بغضش ترکید و ضجه زنان از اتا ق بیرون آمد. طبیب به او گفته بود که دیگر هیچ امیدی به زنده ماندن ابوراجح نیست. ازپله ها به سرعت پایین آمد و به تک درخت خرمایی که گوشه حیاط کوچک شان قد کشیده بود، تکیه داد. شب از نیمه گذشته بود و ماه از لابه لای شاخه های نخل خودنمایی می کرد و با نورش، کمی حیاط را روشن کرده بود. به در اتاق خیره شد. با مرگ ابوراجح، او و فرزندانش تنها و بی پنها می شدند. صدای گریه اش بلند شد. دنیا بدون ابوراجح برایش تیره و تار بود.<br> سرش را به طرف آسمان بلند کرد: « خدایا؛ تو را به بزرگی ات من و بچه هایم را بی سرپرست نکن. ما به غیر از ابوراجح کسی را نداریم. »<br> هنوز حرفش تمام نشده بود که ناگهان در اتاق به شدت باز شد و ابوراجح سراسیمه بیرون آمد: « صبر کنید ... صبر کنید. »<br> سرجایش خشک شد. ابوراجح به طرفش دوید و گفت: «فاطمه ... فاطمه توهم دیدی ».<br> بعد به طرف در حیاط دوید و با خود گفت: « نکند دارم خواب می بینم. »<br> دست پاچه کوزه کوچکی که زیر نخل بود، برداشت و چند مشت آب به صورت ریخت. چشم هایش را چند با ربست و باز کرد. ابوراجح سالم و سر حال، کنار در چوبی حیاط ایستاده بود و گریه می کرد. به طرف او دوید و همین طور که اشکش سرازیر شده بود، خندید و با صدای بلند گفت: « خدایا شکر ... ابوراجح تو ... تو شفا گرفتی. »<br> ابوراجح برگشت و آهسته گفت: « آرام باش، بچه ها بیدار می شوند. »<br> اشک صورتش را خیس کرده بود و چشم هایش برق خاصی داشت. آب دهانش را به سختی قورت داده و گفت: « من ... من آقا را دیدم. »<br> بعد زل زد به اتاق و ادامه داد: « وقتی دیدم دیگر نمی توانم حرف بزنم، توی دلم شروع کردم به صحبت و درد و دل با آقا که یک دفعه اتاق پر از نور شود. ایشان آمدند و کنارم نشستند. دست مبارک شان را از سر تا پای من کشیدند و فرمودند: خداوند تو را شفا داد. بلند شو و برای خانواده ات تلاش کن. » زن همان طور که قطرات اشک آرام روی گونه هایش می غلتید، با شوق وهیجان به حرف های همسرش گوش می کرد.<br> ــ ... تا خواستم چیزی بگویم ایشان بلند شدند و به طرف در آمدند. با سرعت از جایم برخاستم و به دنبال شان بیرون دویدم، اما ایشان رفته بودند.<br> خروس بار سوم بود که می خواند، اما ابوراجح هنوز در سجده بود و گریه می کرد. فاطمه با افتخار به او خیره شده بود. انگار بیست سال جوان تر شده بود. صورتش دیگر مثل قبل زرد و کم مو نبود و زیباتر به نظر می رسید.<br> ابوراجح بلند شد و عبایش را روی دوشش انداخت. زن به طرفش آمد و گفت: « کجا صبح به این زودی؟ »<br> لبخندی زد و گفت: « دستور آقاست . »<br> لحظه ای به یک دیگر خیره شدند. اشک در چشم های شان حلقه زد. ابوراجح به طرف در رفت و گفت: « باید بروم و کلید حمام را از عثمان پس بگیرم. »<br> </span></font> text/html 2013-11-21T09:02:42+01:00 1448.mihanblog.com منتظر یار احادیث مهدویت http://1448.mihanblog.com/post/281 <b><font face="verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="3"><br>&nbsp;<br>نصوص مربوط به امام عصر (عج) از طریق شیعه و سنّی بسیار است و در کتابهای مختلف ذکر شده است، در اینجا فهرست برخی از آنها را که مؤلّف محترم «منتخب الاثر» در کتاب خود آورده، نقل می شود:<br>1- درباره ی این که امامان دوازده نفرند و اوّل آنها علی علیه السلام و آخر آنها مهدی (عج) است. 91 حدیث<br>2- احادیثی که به ظهور آن حضرت مژده می دهد. 657 حدیث<br>3- روایاتی که آن حضرت را از دودمان پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلّم می داند. 389 حدیث<br>4- روایاتی که می گوید: اسم و کنیه او مانند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلّم است. 48 حدیث<br>5- روایاتی که آن حضرت را از فرزندان امیرالمؤمنین علیه السلام می داند. 214 حدیث<br>6- روایاتی که آن حضرت را از فرزندان حضرت فاطمه سلام الله علیها می داند. 192 حدیث<br>7- روایاتی که آن حضرت را از فرزندان امام حسن علیه السلام می داند. 185 حدیث<br>8- روایاتی که آن حضرت را از فرزندان امام حسین علیه السلام می داند. 148 حدیث<br>9- روایاتی که آن حضرت را از فرزندان امام سجّاد علیه السلام می داند. 185 حدیث<br>10- روایاتی که آن حضرت را از فرزندان امام باقر علیه السلام می داند. 103 حدیث<br>11- روایاتی که آن حضرت را از فرزندان امام صادق علیه السلام می داند. 103 حدیث<br>12- روایاتی که آن حضرت را از فرزندان امام کاظم علیه السلام می داند. 101 حدیث<br>13- روایاتی که می گوید، او چهارمین فرزند امام رضا علیه السلام است. 95 حدیث<br>14- روایاتی که می گوید، او سوّمین فرزند امام جواد علیه السلام است. 90 حدیث<br>15- روایاتی که می گوید، او از فرزندان امام هادی علیه السلام است. 90 حدیث<br>16- روایاتی که می گوید، او فرزند امام حسن عسکری علیه السلام است. 146 حدیث<br>17- روایاتی که می گوید، اسم پدرش حسن علیه السلام است. 147 حدیث<br>18- روایاتی که می گوید، او جهان را از عدالت پر می کند. 123 حدیث<br>19- روایاتی که غیبت او را طولانی می داند. 91 حدیث<br>20- روایاتی که در رابطه با طول عمر آن حضرت می باشد. 318 حدیث<br>21- روایاتی که می گوید او امام دوازدهم و پایان بخش امامان است. 136 حدیث<br>22- روایاتی که می گوید دین اسلام به وسیله ی او جهانی می شود. 47 حدیث<br>23- روایاتی که درباره ی ولادت آن حضرت رسیده است. 214 حدیث<br>با توجّه به ارقام یاد شده و با اضافه ی 2515 روایت دیگر که پیرامون حضرت مهدی (عج) در منابع شیعه وارد شده، آشکار می گردد، روایتهایی که درباره ی آن حضرت رسیده، فوق حدّ تواتر (تواتر از «باب تفاعل»، یعنی: پی در پی آمدن. حدیثی را که به حدّ تواتر رسیده باشد متواتر گویند. حدّ تواتر چیست؟ هر حدیثی که در همه ی طبقات راویان (نسلهای روایتی و حدیثی)، راویانی متعدّد - میان 10 تا 20 راوی - و از جاهای مختلف، داشته باشد، به طوری که نتوان آن راویان را، به تبانی و کذب، منسوب داشت، به «حدّ تواتر» رسیده است و «متواتر» است. حدیث متواتر را می توان «حدیث ثابت و قطعی» خواند. («علم الحدیث؛ ص 144»)) است و در کمتر موضوعی از موضوعات دینی تا این حدّ روایت نقل شده است. (در کتاب منتخب الاثر، جمعاً 6207 حدیث، با ذکر مأخذ، از 154 کتاب معتبر سنّی و شیعه درباره ی مهدی موعود نقل شده است) <br></font></b> text/html 2013-11-21T07:00:20+01:00 1448.mihanblog.com منتظر یار اقامتگاه قائم در غیبت کبری http://1448.mihanblog.com/post/280 <div align="center"><b><font face="verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="3"><img src="http://s3.picofile.com/file/8101120084/ya_mahdi_aj_0465.jpg" alt="" align="bottom" border="0" height="333" hspace="0" vspace="0" width="500"></font></b><br></div><b><font face="verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="3">&nbsp;<br>از روایات معصومین علیهم السلام استفاده می شود که امام قائم (عج) هم اقامتگاه مخصوص و هم همسر و هم فرزند دارد.<br>در مورد اقامتگاه آن حضرت و فرزندان و بستگان و یاران مخصوص، چندین مکان مانند: مدینه، دشت حجاز، کوه رضوی، کرعه، خرابات، سرزمین های دور دست، جزیره ی خضراء و... گفته شده است. همچنین آن حضرت همه ساله در مراسم حج شرکت می کند. («بحارالانوار»، ج 52، ص 151)<br>امام هادی علیه السلام در باره ی اقامتگاه قائم (عج) فرمود: «حضرت مهدی (عج) و فرزندانش در جزیزه هایی بسیار بزرگ و پهناور در دریا زندگی می کند و عدد شیعیان آنجا بسیار زیاد است». («اثباة الهداة»، ج 7، ص 58)<br>آنگونه که از داستان مفصّل و معروف «انباری» بر می آید، «جزایر مبارکه» از اقامتگاههای قائم (عج) است. این جزایر شامل پنج جزیره به نامهای: مبارکه، زاهره، صافیه، ظلوم و عناطیس است که همگی مسلمان و شیعه هستند، و بر آنها پنج نفر از فرزندان حضرت صاحب الزّمان (عج)، حکومت می کنند که نامهای آنها طاهر، قاسم، ابراهیم، عبدالرحمن و هاشم است. (خلاصه ی داستان انبار در کتاب «اثباة الهداة»، ج 3، ص 579، نقل شده است)<br>«بَلَد مهدی»، یکی دیگر از اماکن سکونت حضرت ولی عصر (عج) است. «بَلَد مهدی» شهری نیکو و محکم است، که آن را مهدی فاطمی بنا کرده و برای آن قلعه ای قرار داده است. («العبقری الحسان»، ج 1، بساط 3، ص 58)<br><br>در آخرین مطلب از باب هفتم کتاب «نجم الثاقب»، اینگونه آمده است:<br><br>«مسکن آن جناب (حضرت قائم (عج)) در جزیره ی خضراء است، در بحرابیض، از جزایر خالدات مغربیّه، معروف به خرابات، برکوهی که در دو فرسخی این بلده ی مبارکه است و سایر جزایر مثل علقمیّه و ناعمه ی مبارکه و صالحیّه و بیضاویّه و نوریّه که حاکمند در آنها امرای آن جناب که از فرزندان اویند:<br>وَ اِذا ارَأَیْتَ ثَمَّ رَأَیْتَ نَعیماً وَ مُلْکَاً کَبیراً. (انسان/20)<br>: (و چون آن جایگاه نیکو را مشاهده کنی عالمی پُر نعمت و کشوری بی نهایت بزرگ خواهی یافت.)<br>از بررسی مجموع احادیث استفاده می شود که حضرت مهدی (عج) اقامتگاه و فرزندان بسیاری دارند که همه از اولیاء و صُلَحا و شرفا هستند، امّا سِمَت امامت ندارند، که امامت منحصر به دوازده معصوم است و جایگاه واقعی آن حضرت بر همگان پوشیده است. <br></font></b> text/html 2013-11-21T04:56:41+01:00 1448.mihanblog.com منتظر یار اهداف قیام قائم http://1448.mihanblog.com/post/279 <div align="center"><b><font face="verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="3"><img src="http://s4.picofile.com/file/8101119776/ya_mahdi_aj_0432.jpg" alt="" align="bottom" border="0" height="343" hspace="0" vspace="0" width="458"><br></font></b></div><b><font face="verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="3">&nbsp;<br>مقصود از «هدف» قیام قائم (عج)، چیزی است که آن حضرت برای دست یافتن به آنها با تحقق آنها حرکتی جدّی را آغاز خواهد کرد. فهرستی از اهداف مقدّس به این صورت است:<br>1- احیای اسلام که بر اثر کجرویها زنگار گرفته است.<br>2- تأمین قسط و عدل اجتماعی و اجرای قانون شرع.<br>3- اصلاح جامعه و به حرکت در آوردن امّت.<br>4- حاکم ساختن حقّ و نیرو بخشیدن به حق پرستان.<br>5- احیای سنّت نبوی و سیره ی علوی.<br>6- از بین بردن بدعتهای جاهلانه.<br>7- آزاد سازی اراده ی ملّت از محکومیّت سلطه و زور.<br>8- آگاه ساختن مسلمانان و افشای ماهیّت واقعی جبّاران.<br>9- از بین بردن سلطه ی استبدادی خودکامگان بر جهان اسلام.<br>10- تأسیس یک مکتب عالی تربیتی و شخصیّت بخشیدن به جامعه.<br>این هدفها، هم در اندیشه و عمل حضرت قائم (عج) جلوه گر خواهد بود و هم در یاران و سربازانش. (اهداف مذکور همان اهداف عاشوراست، زیرا حسین علیه السلام و مهدی (عج) پیروان یک مکتبند. <br></font></b>